apocalypse

art

سرد، شب، زمستان.
گرمم ولی همچنان تنهام. می‌فهمم که مجبورم خودم را به زیستنِ طبیعی در این انزوا عادت ‌دهم، درِ آن حرکت ‌کنم، کار ‌کنم، همراه با، عجینِ با "حضورِ غیاب".
روزنوشت عزا _ رولان بارت

بایگانی

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است


● دانلود کتاب  : بلانشو و امر سیاسی : فردا مهِ شصت و هشت بود

○ نویسنده : موریس بلانشو

◎ ترجمه  : محدثه زارع ، ایمان گنجی


آنچه تاکنون از بلانشو به فارسی برگردانده شده،مشخصاً در حیطه نظریه ادبی یا «ادبیات» [در معنای اخص کلمه] بوده است.

با این حال،خود بلانشو بابت مداخلات مستقیم و غیرمستقیم اش در آنچه امر سیاسی می خواند، واجد سنتی سیاسی در نوشتار یا ادبیات [ در معنای اعم کلمه] است. با این حال،آخرین کتاب منتشر شده از وی،«ادبیات و مرگ»، مقدمه ای روشنگر از مترجم آن،لیلا کوچک منش دارد که به خوبی دیالکتیک خاص بلانشو را نشان میدهد : نا_اینهمانیِ امر اینهمان و امرِ نا_اینهمان. اهمیت این مقدمه و نشان دادن این نکته میتواند به فهم آنچه در بلانشو دیگری خود بلانشو است ، یا بهتر،غیریت نوشتار اوست، یاری رساند؛ نوشتاری که شور امر خارجی در آن بلافصل با حوزه سیاست پیوند میخورد ؛ اما با آن سنتی از سیاست که ساحت قانون یا ساحت پدر را نمیشناسد.

این کتاب در کار نشان دادن رویکرد بلانشو به امر سیاسی است.این مقالات هر چند با وسواس گزینش شده اند،کلیتی را شکل نمی دهند، بل با کنار یکدیگر قرار گرفتن شدتی را تولید می کنند که می توان شدت امر سیاسی در بلانشو دانست.

جفرافیای کتاب از این قرار است: متن کوتاهی از ژان لوک نانسی در مقام مقدمه، شش متن از خود بلانشو و در انتها موخرهٔ لارس ای یر؛ همان نخی که این مقالات را به هم متصل کرده است و از خلال آن پرش میان متون و فاصله ها تفسیر میشود،هر چند در نهایت باز هم با کلیتی یکپارچه روبرو نخواهیم بود.

← منابع کتاب پیش رو «دوستی» بلانشو ترجمه الیزابت روتنبرگ، «بلانشو ریدر» با ویراستاری مایکل هالند ، مقاله 

ژان لوک نانسی در مجله پاراگراف ، و «کمونیسم بلانشو» اثر لارس ای یر هستند.


■ دانلود  دریافت کتاب بلانشو و امر سیاسی : فردا مه ۶۸ بود.

■ رمز فایل : benhor


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۷:۰۳


● دانلود کتاب : دیالکتیک تنهایی 

◎ نویسنده : اوکتاویو پاز

○ ترجمه : خشایار دیهیمی



... همه انسان‌ها، در لحظاتی از زندگیشان، خود را تنها احساس می‌کنند. و تنها هم هستند. زیستن یعنی جداشدن از آن‌چه بودیم برای رسیدن به آن‌چه در آینده مرموز خواهیم بود. تنهایی عمیق‌ترین واقعیت در وضع بشری است. انسان یگانه موجودی است که می‌داند تنهاست و یگانه موجودی است که در پی یافتن دیگری است.


... جنین با دنیای پیرامون خود یکی است؛ زندگی نابِ خام است، ناآگاه از خویشتن. وقتی که زاده می‌شویم رشته‌هایی را می‌گسلیم که ما را به زندگی کور زهدان مادر- جایی که فاصلة میان خواستن و ارضا نیست- پیوند می‌داد. ما این تغییر را چون جدایی و از دست دادن، چون وانهادگی، چون هبوط به دنیایی غریبه و خصم درمی‌یابیم. 

بعدها این حس بدوی از دست دادن تبدیل به احساس تنهایی می‌شود، و باز بعدتر به آگاهی: ما محکوم بدان نیز هستیم که از تنهایی خویش درگذریم و پیوندهایی را که ما را با زندگی در گذشته‌ای بهشتی مربوط می‌ساخت، دوباره برقرار کنیم. ما همة نیروهایمان را به کار می‌گیریم تا از بند تنهایی رها شویم.


برای همین، احساس تنهایی ما اهمیت و معنایی دوگانه دارد: از سویی آگاهی برخویشتن است، و از سوی دیگر آرزوی گریز از خویشتن. تنهایی -این وضع محتوم زندگی ما- در نظر ما نوعی آزمایش و تطهیر است که در پایان آن عذاب و بی‌ثباتی ما محو می‌شود. به هنگام خروج از هزار توی تنهایی، به وصل، به کمال و هماهنگی با دنیا می‌رسیم.


... آدمی مرگ و تولد را به تنهایی تجربه می‌کند. ما تنها زاده می‌شویم و تنها می‌میریم. هنگامی ‌که از زهدان مادر رانده می‌شویم، تلاش دردناکی را آغاز می‌کنیم که سرانجام به مرگ ختم می‌شود. آیا مرگ یعنی بازگشت به زندگی مقدم برزندگی؟ آیا مرگ یعنی بازگشت به زندگی جنینی که در آن سکون و حرکت، روز و شب، زمان و ابدیت ضد هم نیستند؟ آیا مردن یعنی بازماندن از زیستن به عنوان موجود و سرانجام رسیدن قطعی به بودن؟ آیا مرگ حقیقی‌ترین شکل زندگی است؟ آیا تولد مرگ است و مرگ تولد؟ هیچ نمی‌دانیم. اما با آن‌که هیچ نمی‌دانیم، با همة وجود در تلاشیم تا از اضدادی که عذابمان می‌دهند بگریزیم. همه چیز -آگاهی از خویشتن، زمان، منطق، عادات، رسوم- ما را گمگشته‌گان زندگی می‌کند، و در عین حال همه چیز ما را به بازگشت، به فرود آمدن در زهدان آفریننده‌ای می‌خواند که از آن بیرون افکنده شده‌ایم.


...در دنیای ما عشق تجربه‌ای تقریبا دست نیافتنی است. همه‌چیز علیه عشق است: اخلاقیات، طبقات، قوانین، نژادها و حتی خود عشاق: زن برای مرد همیشه آن «دیگری» بوده است، ضد و مکمل او. اگر جزئی از وجود ما در عطش وصل اوست، جزء دیگر -که به همان اندازه آمر است- او را دفع می‌کند. زن شی است، گاه گران بها، گاه زیانبار، اما همیشه متفاوت. مرد با تبدیل کردن زن به شی‌و با دگرگون کردن او به نحوی که منافع، خودخواهی، عذاب و حتی عشقش انشا می‌کند، زن را به یک آلت، به وسیله‌ای برای کسب تفاهم و لذت، راهی برای رسیدن به بقا دگرگون می‌کند.


چنان‌که سیمون دوبووار گفته است، زن بت است، الهه است، مادر است، جادوگر است، پری است اما هرگز خودش نیست. بنابراین روابط عشقی ما از همان آغاز تباه شده است، از ریشه مسموم است. شبحی بین ما حایل می‌شود و این شبح تصویر اوست؛ تصویری که ما از او پرداخته‌ایم و او خود را بدان آراسته است. وقتی که دست می‌بریم تا لمسش کنیم، حتی نمی‌توانیم تن و جسم بی‌تفکرش را لمس کنیم. چون این توهمِ جسمِ تسلیمِ رامِ مطیع همیشه حایل می‌شود.


و برای زن هم همین اتفاق می‌افتد: او خود را فقط به شکل شی می‌بیند، به شکل چیزی «دیگر». او هرگز بانوی خویش نیست. وجود او بین آن‌چه واقعا هست و آن‌چه تصور می‌کند هست تقسیم شده است، و این تصویر تصور چیزی است که خانواده‌اش، طبقه‌اش، مدرسه‌اش، دوستانش، مذهبش و عاشقش به او تحمیل کرده‌اند. او هرگز زنانگی‌اش را بروز نمی‌دهد چون این زنانگی خود را همیشه به شکلی نشان می‌دهد که مردان برای او ساخته‌اند. عشق امری «طبیعی» نیست. عشق امری بشری است، بشری‌ترین رگه در شخصیت انسان. چیزی است که ما از خود ساخته‌ایم و در طبیعت وجود ندارد. چیزی که ما هر روز خلق می‌کنیم و منهدم...



○ برگرفته از کتاب «دیالکتیک تنهایی» نوشته اوکتاویو پاز/ ترجمه خشایار دیهیمی


■ لینک دریافت کتاب « دیالکتیک تنهایی » نوشته : اوکتاویو پاز - ترجمه : خشایار دیهیمی

■  رمز فایل : benhor

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۹